شجاعت و شهامت
به خاطر دارم در عملیات والفجر3 که من نیز همراه ایشان بودم نیروهای تحت امر برادرم بعد از 7 روز بعد عملیات خسته شده و برای استراحتی چهل و هشت ساعته به عقب رفتند و قرار شد جای آنها را در خط لشگر علی بن ابیطالب بگیرد متاسفانه در همین حین عراق تک می زند و دو تا از خاکریزها را می گیرد سردار قالیباف که مسئولیت تیپ را بر عهده داشت به سراغ برادرم آمد و گفت خوب شریفی تو اینجا نشسته ای و چای می خوری، دشمن دو تا از خاکریز ها را گرفته است برادرم با طبع شوخی که داشت گفت مگر بی چای هم می شود با دشمن جنگید؟ پس از صرف چای به همراه چنذتن از برادران کاشمر با یک و آر پی جی به خط رفتیم و در پشت خاکریزی مستقر شدیم حدود هشتاد تانک و دو هلی کوپتر نیروهای عراقی را حمایت می کردند. برادرم گفت سه نفر خرجها را باز کنید و به موشک ببندید ولی خودتان شلیک نکنید سپس ایشان از انطرف و آن طرف خاکریز تا وسط می رفت و دوتا موشک شلیک می کرد و بر می گشت. حدود دو ساعت به همین منوال گذشت حدود پانزده تانک منهدم شد بقیه تانکها فرار کردند از آن دو هلی کوپتر نیز یکی که در ارتفاع پایین تری حرکت می کرد توسط برادرم سرنگون شد و خلاصه با آمدن نیروهای کمکی توانستیم خاکریز را بگیریم و تا پشت پاسگاه دوراژه نیز توانستیم بیائیم از مسجد نیز به عنوان پدافند استفاده کردیم بعد از چند روزی یکی از بچه های آتش بار ارتش به من گفت اصلا به قیافه این پیرمرد نمی اید که این چنین شهامتی داشته باشد او به من ثابت کرد که شهامت در کار زار و میدان نبرد مشخص می شود نه در چهره و قیافه .
ثبت دیدگاه