شناسه: 160098

عشق شهادت

یک بار که پدرم از ناحیه پا مجروح شده بود چندروزی را برای استراحت به مشهد آمده بود .در همان روزها خبر آوردند که عمویم به شهادت رسیده است پدرم خیلی ناراحت بود او به محض شنیدن خبر شهادت عمویم با ناراحتی باندی را که روی پایش بسته بود باز کرد و گفت ببین اینها در جبهه شهید می شوند آن وقت من برای یک جراحت جزئی به خانه آمده ام (پدرم به پایش تیر اصابت کرده بود ) باند را دیگر به پایش نبست و فکر می کنم فردای آن روز عازم جبهه شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه