شناسه: 160100

خواب و رویای دیگران در مورد شهید

یکشب در خواب پدرم را دیدم به من گفت آماده شو می خواهیم برویم گفتم بابا کجا می خواهید برویم گفت تو مگر همیشه آرزو نداشتی که با من بیرون برویم، حالا آماده شو می خواهیم به زیارت برویم سپس با تمامی افراد خانواده به سمت میامی حرکت کردیم نزدیک زیارتگاه میامی که رسیدیم ماشین توقف کرد و همه پیاده شدند سپس روی تختی که در گوشه ای قرار گرفته نشستیم پدرم گفت دخترم تو همیشه گله می کردی که پدرم مرا هیچ جائی نمی برد. از این پس دیگر ناراحت نباشی من هم راضی بودم سپس از خواب بیدار شدم وقتی که اطرافم را نگاه کردم نه از پدرم اثری بود نه از زیارتگاه.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه