شناسه: 160105

توجه به خانواده

کلاس پنجم بودم که پدرم در منطقه بود. زنگ تفریح را زده بودند با همه دانش آموزان در حیاط مدرسه بودیم که دیدم پدرم به مدرسه آمد اول فکر کردم اشتباه می کنم ولی خوب که نگاه کردم متوجه شدم اشتباه نمی کنم. پدرم به سمت دفتر مدرسه حرکت کرد به سمتش دویدم و احوالپرسی و روبوسی کردم گفتم شما که تا دیشب در منطقه بوده اید چطور اکنون در مدرسه هستید؟ پدرم گفت همین امروز صبح رسیده ام پدرم همان صبح که رسیده بود بلافاصله به مدرسه آمده بود تا از درس من جویا شود. او همیشه سفارش می کرد درست را خوب بخوان، معلوم نیست که من فردا باشیم تو فقط درست را بخوان زیرا اسلحه تو همان قلم توست.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه