خاطرات جنگی
یکی از خاطراتی که پدرم از جبهه برایم تعریف می کرد اینگونه بود، روزی یک عراقی را به اسارت می گیرند. موقع نماز یکی از برادران پاسدار آستین خود را برای گرفتن وضو بالا می زند در همین حال اسیر عراقی به التماس بروی خاک می افتد و به زبان خودش می گوید تقاضا می کنم به این پاسدار بگوئید مرا نخورد زیرا به ما گفته اند که پاسداران آدمخوار هستند.
ثبت دیدگاه