بدون عنوان
بعد از شهادت پدرم یک روز شهید حاج محمد حسن نظر نژاد به دیدن ما آمد و خاطره ای را اینگونه تعریف کرد :یک روز در منطقه یکی از هلی کوپتر ها ی دشمن برای بمباران کردن منطقه به روی سر ما آمد سعی کردیم که هلی کوپتر را مورد هدف قرار دهیم که این امکان پیش نیامد .یکدفعه متوجه شدم که یک نفر در حالی که چفیه به دور سر و صورتش پیچیده و به پشت دراز کشیده با اسلحه کلاش هلی کوپتر را نشانه رفته و شلیک می کند .بعد از شلیک چند تیر هلی کوپتر در آسمان به دور خود چرخید و در هوا منفجر شد و به زمین افتاد .شخصی که این کار را انجام داد زمانی که از جا بلند شد و چفیه اش را باز کرد دیدیم که حاج آقای شریف است .
ثبت دیدگاه