شناسه: 160117

شجاعت و شهامت

یک بار حاج آقا بعد از عملیات والفجر 10 بود که به خانه آمد . آن هنگام از گوش سمت راست ایشان خون و چرک زیادی می آمد مثل اینکه پرده گوششان پاره شده بود . مادرم ازایشان پرسید : حاج آقا چی شده ؟ چه اتفاقی افتاده است ؟ پدرم با خونسردی تمام گفت : چیزی نیست ، یک خونریزی کوچک است .هر چقدرمادرم پرسید ایشان تمایلی برای تعریف ، از خود نشان نداد بعد از شهادت پدرم یک روزکه آقای نظر نژاد به منزل ما آمده بود ، درموردآن اتفاق ار ایشان سوال کردیم . و ایشان اینگونه برایمان تعریف کرد: درعملیات والفجر 10من و شهید ابراهیمی و حاج محمد ابراهیم شریفی خط پدافند لشگر بیست و یک را تشکیل می دادیم یعنی جلوی سه گردان زرهی دشمن ، ما سه نفر قرارگرفته بودیم 30 تا ماشین به طور مداوم گلوله آرپی جی به ما می رساندند من گلوله های آر پی جی را می پیچاندم ، شهیدابراهیمی جا می زد و حاج ابراهیم بلند می شد و شلیک می کرد . آن موقع ما سه نفر ، سه نیروی پیاده با دست خالی ، فقط با یک آرپی جی توانستیم جلوی سه گردان زرهی دشمن را بگیریم و حاج ابراهیم آن روز به قدری شلیک کرد که از گوشش خون آمد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه