شناسه: 160120

پیش بینی شهادت

به روایت از محمدحسن نظرنژاد : یادم می آید که در روز 19 / 10 / 65 صدای غرّش توپهای خودی و دشمن گوشها را کر می کرد و زمین را می لرزاند . گویی در منطقه جهنّمی از خون و آتش ساخته شده بود . در یک لحظه حاج شریفی را دیدم که در کنارم نشسته بود . از من سؤال کرد این جنگ را شما چطور می بینید ؟ من جواب دادم چرا ؟ گفت : من این جنگ را واقعاً جنگ بین اسلام و کفر می بینم . او به سخنانش ادامه داد و گفت آسمان را غرق در خون می بینم ،‌این منطقه را قتلگاه مسلمین و قبرستان کفّار می بینم . در آن روز لحظه ای با یکدیگر در کنار نهر دوعیجی دوش به دوش قرار داشتیم و حاج شریف مثل شیر غرّان به دشمن حمله می برد در آن طرف نهر دوعیجی دژی مستحکم توسّط دشمن ساخته شده بود و قرار بود که ما آن دژ را خراب کنیم . یکی از برادران ستاد آمد و گفت : آقای قاآنی گفته است که یکی از شما به نزد من بیاید . من به حاج شریف گفتم که شما بروید . حاجی شریف پاسخ داد که چرا من بروم و شما نروید ؟ من گفتم : شاید کار واجبی دارد که با بی سیم تماس نگرفته است ، در اینجا حاجی شریف قبول کرد و حاضر شد که نزد آقای قاآنی برود . او صورتم را بوسید و گفت که مواظب خودت باش . اشک از چشمانش جاری شد . چون اصلاً حاضر به ترک منطقه نبود . همانطور که در حال دور شدن بود . پشت سرش را نگاه می کرد و اشکهایش را با آستین بلوزش پاک می نمود . آن روز گذشت و حاجی شریف را تا تاریخ 22 / 10 / 65 ندیدم . ساعت 7 شب همان روز بود که صدای حاج شریف را شنیدم که مرا صدا می زد صدای او ابتدا برایم ناآشنا بود . پرسیدم چه کسی را می خواهی ؟ گفت : گمشده ام را می خواهم . بعد چهرة پر نور او را دیدم همدیگر ار در آغوش گرفتیم و حاجی شریف شروع به گریه کرد . بعد گفت شنیده بودم که امروز روز سختی برای شما بوده است . بچّه ها می گفتند که دشمن با پاتکهای خود به نزدیک خاکریز ما رسیده بود . در این موقع شهید ابراهیمی هم که همراه ما بود گفت : بلی نزدیک بود . حاجی نظر به شهادت برسد، ‌موقعی که تانکهای دشمن به خاکریز ما رسیده بودند حاجی شما را یاد می کرد و صدا می زد . حاجی شریف گفت : من در مقر از بی سیم صدای شما را می شنیدم که می گفتید دشمن با صد تانک پاتک خود را شروع کرده است . من به آقای قاآنی گفتم باید به کمک نظرنژاد بروم و او را کمک کنم تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم و اینجا آمدم تا امشب شما از اینجا بروید و چند روزی نفس تازه کنید . در آن موقع من خیلی خسته شده بودم و تصمیم گرفتم به مقر برگردم . خودم را آماده کردم تا از آنجا دور شوم . حاجی شریف گفت : می خواهی بروی ؟ گفتم : اگر اجازه بدهید من مرخّص شوم . چند قدم از یکدیگر فاصله نگرفته بودیم که ناگهان حاجی شریف مرا صدا زد و گفت : داری می روی ؟ گفتم : بلی ، کاری داری ؟ گفت : بیا تا باهم خداحافظی کنیم . من جواب دادم ای بابا من فردا برمی گردم دیگه احتیاج به خداحافظی نیست . گفت : شاید فردایی در کار نباشد . من گفتم : چرا اینطور حرف می زنی ، گفت : شاید تو فردا بیایی و دیگر مرا اینجا نبینی . گویی حاجی شریف از آیندة خود با خبر بود و ما بودیم که از همه چیز بی خبر بودیم در این لحظه بود که مرا در آغوش گرفت و پیشانی همدیگر را بوسیدیم . حاجی شریف گفت : مرا ببخش ، اگر شهید شدم تو را شفاعت می کنم و اگر تو شهید شدی مرا شفاعت کن . گفتم : چرا این حرفها را می زنی ،‌ من حالا حالاها شهید نمی شوم . دوباره مرا در آغوش گرفت و صورتش را به صورتم چسباند . اشکهایی که از گونه هایش جاری شده بود صورت و محاسنم را خیس کرد . در همین حال بود که گفت : جنازه ام را نگهدارید . تا جنازة علی ابراهیمی بیاید . بعد ما را کنار هم به خاک بسپارید . من گفتم : من را کجا خاک کنند ؟ او لبخندی زد و گفت : باید از هم جدا شویم . دوباره با یکدیگر خداحافظی کردیم و از یکدیگر جدا شدیم . هنگامی که از یکدیگر دور می شدیم صدایی مرا متوجّه خود کرد و به عقب برگشتیم . دیدم که علی ابراهیمی است . گفتم : با من کاری داری ؟ گفت : می خواهم با تو بیایم . من هم گفتم : ایرادی ندارد . بعد با همدیگر به طرف مقر و پشت خط حرکت کردیم . چند قدمی از محل دور نشده بودیم که صدایی دوباره ما را متوقّف کرد . به پشت سر خود نگاه کردیم . شخصی را دیدم که گاهی چند قدمی می دود و باز دوباره آهسته حرکت می کند . جلوتر آمد ، چهرة حاجی شریف را دیدم ، آن شب مهتاب در آسمان بود و مثل خورشید نورافشانی می کرد و منطقه را روشن کرده بود . حاجی شریف جلو آمد . گفتم : چه شده است ؟ او پاسخ داد نمی دانم چرا امشب نمی خواهم از شما جدا شوم . این حرف را گفت : بغض گلوی هر سة ما را گرفت و فرصت حرف زدن نمی داد . شهید ابراهیمی در این لحظه نتوانست خودش را کنترل کند و شروع به گریه کردن کرد حاجی شریف دستهایش را به گردن هر دوی ما انداخت و سه نفری شروع به گریه کردن کردیم . آن شب چه شب به یادماندنی و سختی بود و دوباره از یکدیگر جدا شدیم . من جلوتر حرکت می کردم و علی هم از پشت سر من . هرچه می خواستم به جلو بروم و تندتر حرکت کنم نمی توانستم گویا یک نفر به من می گفت کجا می روی آخر حاجی شریف شهید شده است . به علی گفتم : شما صدایی نمی شنوید ؟ گفت : نه . ناگهان صدای بی سیم چی حاجی شریف را شنیدم که می گفت : شریفی شهید شده است . ناگهان تکانی خوردم و برگشتم تا خود را به خط برسانم . با عجله به محل برگشتم ، ولی وقتی که رسیدم کار از کار گذشته بود . سردار دلاور اسلام به خاک و خون غلطیده و در خون خود شناور بود . در کنار پیکر او نشستم . پیکر مردی که در میادین نبرد لرزه به اندام دشمن می انداخت دیگر صدایی را نمی شنیدم جلو صدای یک نفر که می گفت : زمین شلمچه خون گریه کن ، شریفی شهید شد . روح این شهید شاد و یادش گرامی باد . علی ابراهیمی هم در کنار پیکر پاک شریفی نشسته بود . حالت او مانند کسی بود که گویا پدر خود را از دست داده است . زانوی غم به بغل گرفته بود و مانند ابر بهاری گریه می کرد . فردای همان روز در همان منطقه که شریفی شهید شده بود او هم به شهادت رسید ، گویی شریفی راست می گفت که مرا و ابراهیمی را در کنار هم به خاک بسپارید او از عالم غیب خبر می داد و این ما بودیم که بی خبر بودیم . و بالاخره شهید حاجی شریف و علی ابراهیمی رادر کنار هم در بهشت رضا به خاک سپردیم . جسم آنها در کنار هم قرار گرفت و روح آنها هم در بهشت حتماً در کنار همدیگر قرار خواهند گرفت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه