شجاعت و شهامت
به روایت از علی اکبر سفیدپوش : شهید ابراهیم شریفی که در عملیات های والفجر 3 و عملیاتهای دیگری که لشکر - تیپ _ امام رضا (ع) در آن شرکت داشت همراه با لشکر بود. از عملیات والفجر 8 به بعد چون رد من درآمده بود بالا و من کمک مسئول مخابرات بودم و کارم بیشتر شده بود. از من به عنوان بی سیم چی استفاده نکرد، خجالت می کشید و می گفت: اگر شما مسئولیت نداشته باشی من شما را برای خودم می برم ولی دیگر حالا حیف است و نمی توانم از تو استفاده کنم. کاری بیشتر از یک بی سیم چی می توانی بکنی که مجبورم بهت بگویم که یک بی سیم چی دیگر به من بدهی. گرچه ته دلم راضی نیست از آن بی سیم چی که شما می دهی ولی مجبورم و کاری نمی شود کرد. خلاصه تو آن عملیات کربلای 5 به او بی سیم چی دادیم . او بی سیم چی را برد. در شهر آتش شدید دشمن گاهی بی سیم چی ها مجروح می شدند و گاهی هم شهید. یادم هست دو سه تا بی سیم چی زبده و خوب به او دادم. می آمد و می گفت: آقای سفیدپوش، می گفتم: بله می گفت: یک بی سیم چی بده، می گفتم چشم. اولین بی سی چی را به او دادم، بی سیم چی خوبی بود. از بچه های بسیج بود. معمولاً بچه های طرح عملیات و بی سیم چی های فرماندهی بچه های بسیج بودند که برای مواقع عملیاتی خودشان می آمدند. یعنی به آنها تلفن می زدیم و می گفتیم: فلان موقع کار هست بلند شو برو. خلاصه آقای شریفی آمد و گفت: آقای سفیدپوش گفتم: بله، گفت بابا این شهید شد. گفتم چکارش کردی. گفت: هیچی شهید شد، یک ترکش آمد خورد و شهید شد. گفتم: دست شما درد نکند. آمدی بیا اینجا یک بی سیم چی به تو بدهم. بعد به یکی از بچه های دیگر گفتم: بیا با آقای شریفی برو که فلانی شهید شده و بچه ها هم اینطور نبود که نگویند خوب حالا او رفته شهید شده یا شهید کرده، من نمی روم. خلاصه آقای پورمحمدی بود به او گفتم: حاج آقا بی سیم چی می خواهد. گفت: من می روم. خلاصه راه انداختیمش رفت. طولی نکشید که باز تماس گرفت آقای سفید پوش؟ گفتم: چی می گویی. گفت: این یکی هم رفت. گفتم: حاج آقا چاکر جد و آبادتم، چکار داری می کنی؟ اینطوری که درست نیست. هی می بری تمام می کنی. باز فردا فردا از کجا بی سیم چی برایت بیاورم. گفت: دیگر من نمی دانم. یک بی سیم چی می خواهم. گفتم: خیلی خوب بیا بهت بدهم. رسید و آقای حسن پور _ یکی از بچه های خیلی شوخ بود _ گفت: آقای سفیدپوش من می روم، گفتم بابا جان آقای شریفی اینطوری است، گفت: اشکال ندارد. این دفعه آقای شریفی را لنگش می کنم. گفتم: ما چاکر جد و آبادتیم، اینکار را نکنی که بابا جان درست نیست. اسلام لازمتان دارد. خلاصه ایشان رفت. رفت و شاید ساعتی نگذشته بود، تماس گرفت که آقای سفیدپوش! گفتم: چی؟ گفت: این آقای شریفی رفت. گفتم: کجا رفت: گفت: جایی که آن دو تای دیگر رفتند. تأسف و سنگینی روی شانه های خود احساس کردیم. یکی از سرداران اسلام آنجا از ما جدا شد. آن گونه که بی سیم چی اش توضیح می داد، می گفت: از کانال می خواستیم عبور کنیم و کانال بسته شده بود، خمپاره خورد بود کانال بسته شده بود. قرار بود بیاییم از بالا عبور کنیم که باز مجدداً کانال را ادامه بدهیم و برویم به طرف دشمن. نیروها همین طور می رفتند جلو و آتش می کردند ایشان از همان کانال که می خواست بیاید بالا به کالیبر دشمن زده بود و یک تیر خورده بود به قلبش و شهید شده بود. ایشان _ شهید شریفی _ مسئول محور بودند. مسئول خط بودند _ ایشان در همان نقطه دو سه تا از گردانها را هدایت می کردند، هماهنگ با فرماندهی، هدایت خط را داشتند. آتش را به وضعیتی بود بر عهده داشتند و معروف به چریک سپر بود. به او می گفتند چریک سپر، حاج آقا شریفی. در محلی که ما بودیم بچه ها قبل از شنیدن خبر شهادت این بزرگوار چرت می زدند. گاهی بیدار می شدند، صحبت می کردند، اما همین که صدای بی سیم آمد که شهید شریفی رفت، اندوهی بین بچه ها بوجود آمد که یکی از یاران، یکی از سرداران اسلام رفت به زیارت پروردگار.
ثبت دیدگاه