خاطرات سیاسی
به روایت از موسی کشتمندی : .در سال 1345 که من نوجوانی بیش نبودم ، ایشان به خانه ما آمد . من عکس شاه را به دیوار خانه زده بودم ، چرا که هنوز نوجوان بودم و خوب و بد را زیاد تشخیص نمی دادم . دقیقاً متوجه شدم که وقتی ایشان وارد منزل ما شد ، با دیدن عکس حالتش کاملاً تغییر کرد ولی چیزی به من نگفت . بعد از اینکه کمی نشست و با ما احوالپرسی کرد ، خیلی با آرامی و حالتی پدرانه و مهربانانه به من گفت : «پسر جان این چیه این جا زده ای ؟»حتی از آوردن اسم شاه هم خودداری می کرد - من گفتم : عکس شاه است . گفت : می دانی این کیه ؟ گفتم: بله ، شاه و اعلی حضرت است . بعد ایشان گفت : نه او جلاد است . خائن و وطن فروش است . من هم جواب می دادم . ایشان سعی میکرد ، آرام باشد و مرا هم آرام کند . بعد مرا در کنار خود نشاند و با نوازش و دلیل و منطق مرا چنان قانع کرد که خود من همانجا عکس شاه را کنده و پاره کرده و دور ریختم . همانجا بود که مرا عوض کرد و به من بینش داد و من مدیون ایشان هستم .
ثبت دیدگاه