عشق شهادت
به روایت از موسی کشتمندی : یادم است آخرین باری که پدرم مجروح شده بود برای استراحت به مشهد آمده بود . تیر به ساق پای پدرم اصابت کرده بود و او را از ناحیه پا مجروح کرده بود. در همان زمان عمو و شوهر خواهرم نیز در جبهه بودند که خبر آوردند هر دو نفر در عملیات والفجر به شهادت رسیده اند. پدرم با وجود اینکه برادرش به شهادت رسیده بود چندان ناراحت به نظر نمی رسید ولی به حال آنها غبطه می خورد. پس از اینکه از مراسم تشییع عمو و شوهر خواهرم برگشتیم پدرم باندی را که دور پای خود بسته بود باز کرد و گفت: این زخم من سطحی است. زخم اصلی من چیز دیگری است. از این حرف پدرم خیلی تعجب کردم. منظور پدرم از زخم دل این بود که چرا او شهید نمیشود.
ثبت دیدگاه