سعه ی صدر
به روایت از موسی کشتمندی : یادم است یکبار که پدرم مجروح شده بود به مشهد آمد. تیر به پایش اصابت کرده بود و به سختی راه می رفت. من هم از شهرستان به خانةپدرم آمدم تا او را ببینم. همان شب دایی ام به منزل ما آمد و گفت داماد و عمویمان مجروح شده اند. پدرم پرسید حالشان چطور است؟ دایی ام فت مجروحیتشان سخت است. پدرم که روحیة بسیار بالایی داشت با وجود اینکه برادرشان شهید شده بود گفت می دانم هر دو شهید شدهاند، برادر و دامادم از من سبقت گرفتند. سپس باندی را که دور پایش پیچیده بود باز کرد و گفت اینها شهید شدند آن وقت من برای یک جراحت ساده از جبهه آمده ام. فردا صبح پدرم به معراج رفت و در مراسم عمو و شوهرخواهرم سخنرانی کرد. در هنگام تشییع جنازة عمویم پدرم خودش برادرش را دفن کرد. پدرم از روحیة بسیار بالای برخوردار بود و شهادت عمویم او را مصمم کرد تا در جبهه های نیرد حضوری فعالتر داشته باشد و بالاخره به آرزوی دیرینه اش رسید و جام شیرین شهادت را نوشید.
ثبت دیدگاه