خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از موسی کشتمندی : آن اوایلی که تازه ازدواج کرده بودم یک شب در خواب دیدم به همراه مادرم به منزل خواهرم می رفتیم. در بین راه فردی را شبیه پدرم دیدم که به سمت ما می آید. لباس سپاه بر تنش بود یک لحظه شک کردم به مادرم گفتم این پدر نیست که به سمت ما می آید؟ مادرم گفت: نه اشتباه می کنی پدرت چند وقت است که به شهادت رسیده است. وقتی به ما نزدیکتر شد دیدم پدرم است. گریه ام گرفته بود در آغوشش قرار گرفته بودم و او را می بوسیدم. پدرم سپس با مادرم احوال پرسی کرد. گفتم پدر مگر ما بچه شما نیستیم؟ چرا حال و احوال ما را نمی پرسی، چرا از ما خبری نمی گیری. همان طور در بغل پدرم بودم و گریه می کردم. پدرم گفت: نه شما فکر می کنید که از شما خبر نمی گیرم. همیشه به فکر شما هستم، آنجا نیز پیش من هستید. سپس احوال بقیه فامیل را از مادرم پرسید. گفتم پدر دلم خیلی برایت تنگ شده بود و از خواب بیدار شدم.
ثبت دیدگاه