عشق شهادت
به روایت از موسی کشتمندی : یک بار که پدرم از ناحیه پا مجروح شده بود دوستانش او را برای ادامة درمان به مشهد فرستاده بودند، در همان روزهایی که پدرم در مشهد بود عمویم و شوهر خواهرم که هر دو با هم به جبهه رفته بودند به شهادت رسیدند. پدرم در خانه بود که از منطقه با او تماس گرفتند و گفتند حاج آقا سریع به خط بیایید. بعد پدرم پرسید اتفاقی افتاده است؟ گفتند عملیات در پیش داریم در ضمن برادر و دامادتان نیز به شهادت رسیده اند. پدرم بدون اینکه ناراحت شود گفت باشد هیچ عیب ندارد. آنها سعادتشان از ما بیشتر بود و از ما سبقت گرفتند و رفتند ولی شما سریع جنازه هایشان را بفرستید. من اینجا هستم تا جنازه های آنها برسد سپس عازم منطقه می شوم. بعد از دو سه روز جنازة هر دو به مشهد آمد. روزی که به دیدن جنازه این دو شهید همراه پدر رفتیم او با حسرت خاصی به پیکر پاک آن دو نگاه می کرد. هنگامی که به خانه بازگشتیم پدرم باندی را که دور پای مجروحش پیچیده بود باز کرد و به کناری پرتاب نمود و گفت ای بابا، اینها رفتند و شهید شدند، از من سبقت گرفتند آن وقت من برای این که به پایم تیری اصابت کرده است دور آن باند پیچیده ام و به استراحت آمده ام (با وجود اینکه درد زیادی نیز داشت، حدود بیست روز پدرم در بیمارستان دکتر علی شریعتی بستری بود) و فردای آن روز عازم منطقه شد.
ثبت دیدگاه