شناسه: 160198

شجاعت و شهامت

به روایت از حسن کمالی : یک روز محمد ابراهیم شریفی گفت: برویم سمت مهران برای شناسایی بچه های تو و ماشین تویوتا وانت سوار شدند و راه افتادیم از پل فلزی که رد شدیم حاجی شریفی در حالی که رانندگی می کرد از پشت فرمان به برادر بذرافشان گفت: اکبر جان شروع کن به روضه خواندن به نوحه سرایی بچه خندیدند گفتند: مگر الان موقع سینه زدند است. گفت: بخوانید می خواهیم خوش باشیم که در این راه قدم گذارده ایم بچه ها شروع کردند به خواندن این جمله تا کربلا راهی نمانده در همین حین یک مرتبه از سمت عراقی ها شروع کردند به سمت ماشین ما تیراندازی کردند بلافاصله حاجی شریفی ماشین را نگه داشت و بچه ها اطراف ماشین پریدند و حالت سینه خیز گرفتند حدود 50 متر با خاکریز فاصله داشت و آن منطقه کاملاً در دید عراقی ها بود شروع کردیم به سینه خیز رفتند روی زمین با شروع کردن سینه خیز حاجی شریفی گفت: اکبر جان فکر می کنم تا کربلا خیلی راه مانده شما از آن وقت می گفتی تا کربلا راهی نمانده حالا با این سینه خیزی که می رویم تا کربلا خیلی راه است بعد بچه ها خندیدند و گفتند: حالا بلند می شویم و با ماشین میرویم حاجی گفت: حالا اگر کسی جرات دارد از جایش بلند شود بالاخره این 50 متر را سینه خیز رفتیم بعد دیدیم حاجی شریفی نیست برگشتیم نگاه کردیم دیدیم شریفی با ماشین دارد جلو می آید بدون این که ما متوجه شویم ایشان بلند شده بودند و رفته بود ماشین را آورده بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه