شناسه: 160202

شجاعت و شهامت

به روایت از محمدعلی صفدری : در عملیات والفجر 3 یک شب به ما گفتند می خواهند بروند پاسگاه عراقی را که از آنجا دادند و بچه ها را می زدند منهدم کنیم حاجی شریفی گفت: شما می توانی برای من مهمات بیاوری؟ گفتم: بله به من بگو از کجا بیاورم روی خاکریز یک خطی کشید و گفت: بیا توی خاکریز شب از ساعت دو رفتیم پشت خاکریز خودمان کمین کردیم تا به ما اعلام کنند که شما بیائید ما دو تا راننده بودیم حاجی شریفی به آن راننده گفت: برو جلو بچه ها درگیر شده اند مهمات ببر او می ترسید و نمی رفت حاجی شریفی راننده را پایین کرد و خودش نشست و خیلی عجله داشت که بچه ها گیر نیفتند و مهماتشان تمام نشود و سیم خاردارها را پاره کرد و رفت توی میدان مین صبح شد دیدم خبری نشد نمازم را خواندم دیدم خبری نشد بعد دیدم یکی از آن طرف خاکریز می آید دیدم یکی از نیروهایی است که جلو رفته بود پرسیدم حاجی شریفی کجاست؟ گفت: حاجی شریف با ماشین رفت در میدان مین آنجا من از خود بی خود شدم دست و پایم سست شد و نبضم ایستاد گویی در زمین داشت فرو می رفتم کمی قدم می زدم که دیدم یک آمبولانس آمد و حاجی شریفی سر و کله اش همه پانسمان شده است پرسیدم چی شده است حاجی گفت: هیچی ما هیچ مرگمان نمی زند عزرائیل از کنار گوشمان رد شد پرسید شما چرا نرفتی؟ گفتم: به ما اعلام نکردند گفت: برگردید همان شب پاسگاه را منهدم کرده بودند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه