دقت در بیت المال
به روایت از طاهره شعرباف : در زمان جنگ تحمیلی چون دلتنگ بودم چند روزی برای دیدن مادرم به تهران رفته بودیم. روزی که بلیط قطار تهیه کرده بودم که به مشهد برگردم. حمیدرضا از جبهه برگشت و به منزل مادر بزرگش آمد. وقتی فهمید که عصر با قطار می خواهم به مشهد برگردم به من پیشنهاد داد و گفت: اگر دوست دارید با همدیگر به مشهد برگردیم. من هم قبول کردم و بلیط را از طریق برادرم پس دادیم. با همان ماشین اوراقی که حمیدرضا از جبهه تا تهران آمده بود به طرف مشهد حرکت کردیم. در بین راه حمیدرضا به من گفت: مادر، من برای آمده به منزل مادر بزرگم 45 تومان هزینه بنزین ماشین را در صندوق بیت المال انداختم. حالا هم شما اگر دوست دارید همان پول قطار را در ظرف جلو ماشین بیندازید و گرنه من دوست دارم این پول را از طرف شما هدیه کنم. البته تهران به مشهد جزء برنامه کارش بود و اگر من نمی آمدم او خودش باید این راه را طی می کرد- در بین راه با مشکلات فراوان تا سبزوار رسیدیم- که نصف شب ماشین به کلی خراب شد. حمید رضا ماشین را به سپاه سبزوار تحویل داد و از آنجا تا مشهد را با وسیلة دیگری آمدیم.
ثبت دیدگاه