شناسه: 160310

عدالت

به روایت از علی لطفیان : در یک شب بسیار سرد و بارانی دختر بزرگمان که 5، 6 ساله بود، سخت مریض شد و تب شدیدی هم داشت وقتی با همسرم (خواهر شهید حمید رضا شریف الحسینی) از مطب بیرون آمدیم و سوار ماشین ژیان خودمان شدیم دیدیم که سقف ماشین سوارخ است و آب باران داخل ماشین می ریزد. به همسرم گفتم: کدام داروخانه برویم که زود نسخه را بگیریم چون بچه حالش خوب نیست و باید سریع او را به جای مناسبی برسانیم. گفت: برادرم (حمید رضا) در یک داروخانه، نبش خیابان بهار نسخه پیچی می کند. بیا برویم آنجا تا او زود کارمان را راه بیاندازد. وقتی به آنجا رسیدیم داروخانه شلوغ و جمعیت هم نشسته و منتظر نسخه هایشان بودند. با خودم گفتم که: الان نسخه را که به حمید رضا بدهم می گوید این نسخه را حاضر کنید که بپیچم چون مال بچه خواهرم است. با این تصور پیش حمید رضا رفتم و گفتم: آقا رضا این نسخه را زودتر بپیچ چون بچه تب دارد و توی ماشین است و ماشین هم سوراخ شده و آب باران به داخل ماشین می ریزد. گفت: چشم، چشم! نخه را ازمن گرفت ولی آن را زیر همه نسخه ها و دفترچه ها گذاشت. با خودم گفتم: ای وای! این نسخه را گذاشت زیر این 10، 12 تا نسخه و دفترچه؟ به حمید رضا گفتم: چرا نسخه ما را زیر این دفترچه ها و نسخه ها گذاشته اید. گفت: نگاه کنید همة اینها هم مثل شما مریض دارند، شما هم مثل آنها بنشینید تا نوبتان شود. گفتم: بچه داخل ماشین است و تب شدیدی دارد. گفت: دیر نمی شود، وقت زیاد است و بچه هم کارش نمی شود. اگر کاری شد به گردن من باشد. حالا شما بنشینید تا حق دیگران ضایع نشود. در آنجا من خجالت زده و شرمنده شدم. ببعد رفتم و روی یک صندلی نشستم تا نوبتم فرا رسید. حمید رضا نسخه را پیچید و به من داد و با ما خیلی گرم خداحافظی کرد. وقتی سوار ماشین شدیم متوجه شدیم که بچه داخل ماشین با توجه به آن تب شدیدی که داشت، خوابیده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه