آخرین وداع با خانواده
به روایت از سیده مهوش امیری مقدم : حمیدرضا چند روز قبل از شهادتش با منزل تماس تلفنی گرفت و زایمان خواهرم را به مادرم تبریک گفت و با ایشان مشغول صحبت شد. با این که می دانستم گوش دادن به صحبت های آن ها کار درستی نیست، اما نمی دانم چه احساسی به من دست داده بود که فکر می کردم این آخرین تلفنی است که حمیدرضا زده است به همین منظور به اتاق دیگر رفتم و از طریق گوشی صحبت های حمیدرضا با مادرم را گوش می دادم. وقتی حمیدزضا صحبت می کرد من گریه می کردم و احساس خاصی به من دست داده بود، دو روزی بیشتر از این تلفن حمیدرضا نگذشته بود که من به همسرم که پاسدار است گفتم: به محل کار ایشان برود و خبری از حمیدرضا برای ما بیاورد، وقتی ایشان برگشت گفت: همکاران حمیدرضا هم از ایشان خبر ندارند. با شنیدن این موضوع ناراحتی من بیشتر شد و مدام گریه می کردم و نگران بودم. بخصوص که در شب 19/10/65 حمیدرضا را خواب دیدم که لباس سفیدی به تن کرده بود. دیدن این خواب و آن صحبتهایی که تلفنی با مادرم کرد و این که از ایشان خبری نداشتیم برایم یقین حاصل شده بود که حمیدرضا شهید شده است اما به کسی چیزی نمی گفتم. بعد از گذشت چندروزی پدرم به محل کارش در سپاه مراجعه کرده بود تا شاید خبری از ایشان بدست آورد، مسئولین مربوطه به پدرم گفته بودند خبری که ما از حمیدرضا داریم این است که چند روزی است به خط مقدم رفته و از آن تاریخ دیگر از ایشان اطلاعی نداریم. نمی دانیم اسیر ، شهید یا مجروح شده است. وقتی از طریق سپاه نتوانستیم خبری بدست آوریم پدرم به جبهه رفت تا از نزدیک موضوع را پیگیری کند و خبری از حمیدرضا برای ما بیاورد در جبهه پدرم به اتفاق چند نفر از همکارانش بیمارستان ها، سردخانه ها و معراج شهداء را از نزدیک برسی می کنند امنا نتیجه ای به دست نمی آید تا این که بعد از چند روزی نا امیدانه به مشهد برگشت. حدوداً چهل از آن تاریخ گذشته بود که از طریق سپاه به ما خبر دادند که پیکر حمیدرضا پیدا شده و به مشهد انتقال یافته است وقتی ما برای رؤیت پیکر شهید به معراج شهداء رفتیم با صورت سوخته اش مواجه شدیم به نحوی که شهید قابل شناسایی نبود، تنها چیزی که توانستیم بپذیرم پیکر متعلق به شهید حمیدرضا است انگشتر و پلاک ایشان بود. وقتی به تارخ شهادتش نگاه کردم دیدم دقیقاً همان شبی که من ایشامن را خواب دیده بودم به شهادت رسیده است.
ثبت دیدگاه