بدون عنوان
یک روز جمعه ، همسر حمیدرضا در خانة ما بود . ساعت 5 / 11 ظهر بود من پیچ را دیر باز کردم که ببینم موقع اذان شده یا نه که نماز ظهر را بخوانم . یک دفعه صدای مارش حمله را شنیدم که از رادیو پخش می شد . همان پای میز ایستاده بودم ناگهان به من الهام شد و طاقت نیاوردم و ناخودآگاه بر روی زمین افتادم . چون تماس تلفنی حمیدرضا از شب قبل حمله قطع شده بود . با سپاه تماس گرفتیم ، برادران گفتند : ممکن است ارتباط قطع شده که تلفن جواب نمی دهد . مدّتی گذشت و ما فکر کردیم که حمیدرضا اسیر شده چون برادران سپاه به ما گفتند که کارت نیمه سوخته ایشان پیدا شده ولی پیکرشان هنوز پیدا نشده است . چند روز بعد پدر حمیدرضا به اهواز رفتند که جسد حمیدرضا را پیدا کنند . در این بین چند عکس را از طرف سپاه به ما نشان دادند که یکی دوتای آنها شبیه حیدرضا بود . یکی را گفتند که شیراز بستری است یکی از اقوام را که در شیراز بودند فرستادیم آن برادر مجروح را برود و ببیند . که گفت : آن فرد مجروح حمیدرضا نیست . یک نفر دیگر را هم به تبریز فرستادیم و ایشان هم اطّلاع داد که آن مجروح حمیدرضا نیست . برارد آغاسی زاده بعد از اینکه پدر حمیدرضا از اهواز برگشت . یک شب با چند نفر دیگر به همانجایی که ماشین ایشان سوخته بود رفتند و بلدزر خاکهای آنجا را کنده بودند که ناگهان برادر آغاسی زاده انگشتر عقیق حمیدرضا را که برق می زده می بیند و بعد هم بقیّة جنازه را پس از چند روز از زیر خاک بیرون می آورده بودند .
راوی: طاهره شعرباف
ثبت دیدگاه