عشق به جهاد
به روایت از عالیه اسکندری : یک روز یک برگه آورد و به من گفت : مامان دوست دارم دل مرا نشکنی این برگه را امضاء کنی . من که نمی دانستم مربوط به چیست چون سواد نداشتم . مردد بودم که امضاء کنم . بلاخره انگشتم را آهسته روی جوهر کذاشتم و انگشت زدم و بعد بلند شد شروع کرد به شادی کردن و من تعجب کردم و گفتم : چرا این طوری می کنی او گفت : می خواهم بروم منطقه گفتم : مادر جان تو هنوز کوچک هستی و پدرت نیست . بالاخره یک روز آمد و گفت: مامان ساک مرا ببندید که می خواهم بروم گفتم: منطقه کجاست ؟ گفت: می روم پیش آقا جان آن روز گذشت ، روز بعد محمود آمد در خانه و به من گفت : مادر اجازه بده غلامحسین برود منطقه من به کاوه گفتم: آقای کاوه غلامحسین را به شما می سپارم و شما را هم به خدا و من ایشان را از زیر قرآن رد کردم و پشت سرش آب ریختم . او گفت: شما آب می ریزید که دوباره برگردم & من که دیگر برنمی گردم . گفتم مادر جان این حرف را نگو بعد از یک ماه دو نامه نوشت در نامه سوم در خواست پول کرد پول را توسط پسر عمَه او فرستادم و هنوز این پول به دست او نرسیده بود که از طرف منطقه آمدند و آدرس خانه ما را می پرسیدند سئوال کردند . منزل غلامحسین شاهی کجاست پرسیدند شما چه نسبتی با ایشان دارید وقتی فهمیدند که من مادر غلامحسین هستم سراغ پدرش را گرفتند گفتم :منطثه است آنها همه چیز از من پرسیدند من هم به آنها جواب دادم از من آدرس خواستند . آدرسی که پسر عمه اش گرفته بودم اوردم پسر بزرگم گفت : مادر چیز مهمی نیست انتقالی پدرم آمده است گفتم چرا انتقالی بابایت بیاید این جا چرا به بنیاد نرفته است ؟ یا راه آهن ؟ گفت : نمی دانم گفتم : نکند برادرت شهید شده گفت: حالا فرض کن برادرم شهید شده باشد.
ثبت دیدگاه