شناسه: 160778

خاطرات جنگی

به روایت از حسن شاه چراغی : بهمن ماه سال 1363 بودکه وارد پادگان امام حسین برای آموزش شدم . انواع آموزشها نظامی را دیدم تا اینکه به عنوان آرپی جی زن معرفی شدم سه ماه متوالی آموزش سنگین دیدم به اهواز آمدیم چند مدتی در پادگان دو کوهه بودیم بنده درلشکر محمد رسول ا.. بودم که فرماندهی آن را حاج احمد متوسلیان و معاون ایشان حاج ابراهیم همت بودند . تا شب عید سال 61 خود را آماده عملیات می کردیم که در آن شب به ما خبر رسید عملیات لو رفته است . همه بچه ها از این حرف ناراحت شدند نا اینکه شب61/1/20 عملیات شروع شد . کگردان بسیج با یگ گردان ارتشی ادغام شده بود و کار این گردان این بود که از پشت سر دشمن حرکت کنند و آنها را غافلگیر نمایند . صبح متوجه شدیم که در وسط دشمن قرار گرفته ایم برادر شاملو به برادران گفنتد : در این رودخانه بایشتید تا برادران اطلاعات عملیات راهی پیدا کنند. در این موقع یکی از برادران بسیجی تیری رها کرد و دشمن متوجه ما شد . حدود نیم ساعت دشمن ما را زیر آتش سنگین خود قرار دادو به فضل خداوند یک نفر هم زخمی نشد. تا اینکه راهی پیدا کردیم و وارد عملیات شدیم وتی ما راه را گم کردیم یکی از برادران به بنده گفت : آیت می دانید که به کجا می رویم ؟ در این لحظه متوجه چند سنگر شدیم از این سنگرها صدای تکبیر شنیده می شد. بچه ها گفتند : بچه های خودمان هستند ما هم بی خیال داشتیم می رفتیم که متوجه شدیم اینها عراقی هستند نه ایرانی. خودمان را به بالای تپه رساندیم که متوجه شدیم یکی از برادران شهید و یک نفر دیگر زخمی شده است. برادران ارتشی که بی سیم چی همراهشان بود پیچ نمودند و همه را متفرق کردند . و هر کدام به فاصله 20 متری از هم جدا شدیم و گفتن : دشمن نباید بفهمد که ما چند نفر هستیم و ما همگی حرف آن برادر را گوش کرده آماده شدیم با دشمن جنگ سختی بکنیم برادر ارتشی یک کلت منور و یک بی سیم داشت و با آن به توپخانه علامت داد و آنها را متوجه ساخت که در چه مکانی قرار داریم. آن برادر ارتشی به ما گفتند500 متر چپ ، 500 متر به راست برویم و شروع به کوله ریزی نمائیم . نیم ساعت کمتر و یا بیشتر کوله ریختن تمام شد و متوجه شدیم که عراقی ها دارند اسیر می شوند. بعد از آن همه درگیری و خستگی به دسته خودمان نزدیک شدیم . و قتی به آنجا رسیدیم مشاهده کردیم که آنها دارند گریه می کنند و می گفتند : او شهید شده است و با آمدن من تمام مسائل حل شد و به سلامت بعد از مدتی به خانه بر گشتم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه