شناسه: 160952

عشق شهادت

راوی زهرا موسوی سبزوار : یکی از دوستان حسن که به مرخصی آمده بود، چون خجالت می کشید با ما رودررو صحبت کند،برای ما درنامه نوشته بود ، که یک شب در سنگر صدای زمزمه ای به گوشم رسید ، من فکر کردم که دشمن است ، بلند شدم واز تپه بالا رفتم ، متوجه شدم حسن نماز شب می خواندوبا خدا راز ونیاز می کند وگریه می کند . می دانی از خدا چه می خواست ؟ در خواست شهادت می کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه