شناسه: 160958

سعه صدر

راوی زهرا موسوی سبزوار : یک روز حسن با لباس ورزشی به پشت بام می رود . تا آنتن تلویزیون رادرست کند. سر وصدای می شنود ومی رود تا ببیند چه خبر است . که نا گهان دختری را می بیند که در حال دزدی است وقتی مردم خبردار می شوند ، دختر برای اینکه راه فراری پیدا کند به حسن تهمت می زند . ومی گوید همین است که دزدی کرده . روز بعد که حسن را برای بازجوی می برند، حسن جریان را برای من تعریف کردوگفت : به پدرچیزی نگوید . بعد پسرم را به زندان می برندکه در آنجا پسرم گریه می کند و ماموران از او می خواهند تاحقیقت را بگوید . پسرم می گوید من کاری نکرده ام ولی به من تهمت زده اند بعد از تهقیقات دزد را گرفتندومشخص شد که دختر خودش دزدبوده است .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه