شناسه: 160962

شجاعت و شهامت

راوی اکبر سعیدی فاضل (کیخا) : خاطره ای که بنده از شهید حسن شاد دارم و هر موقع که به یاد ایشان می افتم در ذهنم نقش می بخشد مربوط می شود به شب عملیات کربلای پنج که که ایشان فرماندة گروهان قهار از گردان یسن بودند . نیروها قبل از نماز صبح به منطقه آمدند و داخل سنگرها استراحت کردند عصر لباسهای غواصی را پوشیده و نماز را در داخل سنگر خواندند دعا و مناجات را در تاریکی با صدای آرام و قطات اشک با چنان سوز دلی خواندند که هیچگاه آن زمزمه های آرام از ذهن آدمی فراموش نمی شود . بنا به امر شهید حسن ، جلو سنگر نشسته بودم و قرار بود بعد از پایین آمدن عملیات شروع شود . دستی شانه هایم را تکان داد ، چشمهایم را باز کردم و دیدیم شهید حسن بود که می گفت : بچه ها را بیدار کن و بگو در آرامش و سکوت با تمام تجهیزات به داخل کانال بیایند و با آرایشی که از قبل توجیه شده بودند ، قرار بگیرند تا عملیات را آغاز کنیم . بعضی از بچه ها در سجده بودند و تعدادی هم خوابیده بودند ، از همه خواستم تا با آرامش به داخل کانال بروند پس از چند دقیقه بچه ها با آمادگی کامل در یک صف منظم داخل کانال ایستاده بودند . شهید حسن جلوی نیروها ایستاد و از من خواست تا پشت سر قرار بگیرم . بنا به امر ایشان حرکت کردیم و از زیر خاکریز اول به وسیلة تونل کوچکی که حفر شده بود عبور کردیم و جلوی خاکریز دوم نشستیم . شهید جلیل محدثی و برادر فانی در مدخل تونل نشسته بودند . شهید جلیل از حسن پرسید : نیروها آماده اند ؟ حسن اعلام آمادگی نیروها را به اطلاع وی رساند و شهید جلیل شروع عملیات را اعلام کرد . گروه اول معبر زن ، عملیات گشایش معبر را آغاز کردند . شهید امیر نظری آخرین لبة تونل را کند و هنگامیکه از تونل خارج می شد تا معبر را باز کند تیر بار دشمن او را هدف قرار داد . شهید امیر را به داخل تونل کشیدند . با شلیک اولین تیربار سایر تیربارها و دوشیکاها شروع به شلیک کردند عملیات می بایست انجام می شد چون غواصهای گردان نوح در نوک جزیره عملیات را آغاز کرده بودند . شهید محدثی به آرپیچی زنهای پشت خاکریز اعلام آتش داد . آتشباری از دو جهت با شدت تمام آغاز شد ، تیرهای رسام و آرپیچی ها مدام لبة خاکریز را می شکافتند ، معبر زنها مجدداً شروع به کار کردند ، تخریبچی ها یک فنر یک نفر از تونل خارج می شدند و پس از قطع کردن چند سیم خاردار و برداشتن چند خورشیدی ، مورد هدف تیربارها قرار می گرفتند ولی نفر بعد خارج می شد و کار را ادامه می داد . گروه دوم معبر زنها شروع به کار کردند و در زیر آتش شدید گشایش معبر را ادامه می دادند و هر لحظه گلی از این گلستان به خیل شهداء می پیوست . شهید محدثی که فرماندة گردان بود به شهید حسن گفت: برادر عبدالهی و شهید سید آبادی را بفرست و این دو نفر که به عنوان تخریب چی زخیره در هر گروه بودند نیز رفتند و این بدان معنی بود که گروه دوم باز کردن معبر را تمام نکرده بودند . شهید حسن به من گفت : دو تا سیم چین بگیر تا اگر معبر باز نشد ، دو نفری بروییم و کار را ادامه بدهیم . پس از چند لحظه جلیل از تونل بیرون آمد و گفت: حسن ، بسم ا... معبر باز شد سریع حرکت کن . حسن گفت: مهدی به بچه ها بگو حرکت کنند . حسن دستهایش را به زمین زد و تیمم گرفت ، برگشت و گفت : مهدی ، بسم ا... حرکت کردیم و داخل تونل شدیم به حالت چهار دست و پا جلو می رفتیم . شهید امیر نظری آرام ناله می کرد ، از کنارش رد می شدم و در آن تاریکی لمسش کردم و گفتم : امیر ، ما را حلال کن . به انتها رسیدیم ، نور شدید منورها دهانة تونل را روشن کمرده بود . سرم را بیرون آوردم از حیرت و توجه در جا خشکم زد ، به منظرة روبرو نگاه کردم ، شب از ن.ر منورها از روز هم روشنتر بود داخل نهر خین بطور کامل تا لبة یال جزیره متراکم از خورشیدی و سیم خار دار بود و در این طول بیست متر ، یک معبر باریک باز شده بود و معبر از دو طرف با چندید آرپی چی ، تیربار و دوشیکا زیر آتش بود . با خودم گفتم : ژخدایا ما هرگز از زیر آتش نمی توانیم رد شویم ، و همین موقع فریاد شهید حسن مرا به خود آورد ، نگاه کردم وسط نهر داخل معبر حسن شهید تا شکم از آب بیرون آمده و مانند یک شیر (نه واژة شیر مصداق آن دلاور نیست ) زیر با آن آتش جهنمی که من تا با حال آنرا ندیده ام ) از وسط نهر ایستاده بود و فریاد می زد : مهدی چرا ایستارده ای بیا تا بچه ها بدنبالت بیایند . مهدی توکل کن . امروز پس از هشت سال که این که این صحنه را به خاطر می آورم این جمله را که (مهدی توکل کن ) تازه می فهم که چرا من و دیگر بچه ها از زیر آن آتش عبور کردیم و چرا بسالم به آن طرف رسیدیم . بک معبر در داخل آب به طول بیست متر و عرض شاید نیم متر و کمتر که مدام عراقیها با هر چه به دستشان می رسید فقط همین بیست متر را می زدند ، آب مانند موقعیکه باران می آید شکافته می شد حسن چنان چنان محکم و استوار آن وسط ایستاده بود که گویی هیچ مخسئله ای نیست و تیرها درست از کنارش رد می شد . شاید عقلهای مادی این حرفها را قبول نکند . بله با معادلات مادی درستت در نمی آید و من هم چون متعلق به دنیا بودم برای چند لحظه جلوی معبر ایستادم ، اما فریاد حسن ، توکل را به یاد من آورد . درسی که حسن در آنجا به من یاد داد (توکل) داخل آب شدم و با حرکت پشت ، جلو می رفتم تا تیرها را که به سمتم می آمدند نبینم . بچه ها داخل آب شدند ، عجیب بود تبرها درست داخل معبر می خوردند . بچه ها جلو می آمدند و با کمال نا باوری در حالیکه هر لحظه انتظار تیری را می کشیدم که به من بخورد یا نارنجکی روی شکمم بیفتد به آن طرف آب رسیدم . شهید حسن کنار دیواره یال جزیره ایستاده بود ، گفت : مهدی یک قدم برو به طرف راست بعد زا جزیره برو بالا . از دیواره بالا رفتم و برگشتم دیدم بچه ها پشت سرم هستند ، گفتم: بچه ها نفری یک نارنجک آماده کنید موقعی که بالا آمدید به محض اینکه قصای روبرو را دیدید پرت کنید اون طرف کانال ، چون سال پیش در عملیات والفجر8 که من در این منطقه و جزیرهء بوارین عمل کرده بودم ، دیده بودم که عراقیها با بچه های غواص این طوری عمل کرده بودند یعنی در روبروی معبر ، کانال را تخلیه کرده و به پشت آن رفته بودند و از آنجا نارنجک به سمت بچه ها پرت می کردند خودم یک نارنجک آماده کردم ، اسلحه ام را از پشت به جلو آورده آمادة آتش کردم و به بچه ها گفتم : حرکت کنید . از یال شیبدار جزیره بالا آمدم . روبرو را که دیدم خواستم نارانجک را پرت کنم که نارنچک را دیدم که عراقیها به سمتم پرت کردند و درست وسط پاهام افتاد و قبل از آنکه کاری انجام دهم ، منفجر شد. موج نارنجک مرا از زمین بلند کرد و داخل نهر درست داخل معبر و جلوی شهید حسن به صورت سرپا افتادم . حسن پرسید : مهدی چه شده؟ دهانم پر خون بود و یک ترکش به فکم و ترکش دیگری به پام اصابت کرده بود . حسن دو دستی شانه هایم را تکانی داد و گفت : مهدی چه شده ؟ گفتم: حسن ، نارنجک می اندازند ، رفتند پشت کانال و بچه ها را ادارند قتل و عام می کنند . حسن گفت : تو با چراغ قوه ات علامت بده به اون طرف تا گروهای دیگه حرکت کنند من می روم . با چراغ قوه علامت می دادم برگشتم شهید حسن از یال جزیره بالا می رفت . در یک لحظه افتاد ، فکر کردم داخل کانال پریده اما نه حسن را هم عراقیها زدند . جسم پاکش روی یال جزیرهء بوارین بوسه بر خاک زد و روح شادش به ملکوت اعلی پیوست.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه