عشق به جهاد
راوی غلامرضا نوروزی فرد: یادم هست یکسری که سید محمد از جبهه آمده بود یک روز تعدادی از بچه ها گفتند سید محمد کجا برویم؟ ایشان گفت فردا به ایوب برویم. سید محمد می گفت من گوشت می گیرم شما برنج بگیرید و برای بقیه افراد هم چیزهایی را تقسیم کردند. به نوعی که عادلانه باشد . همه بچه ها راضی شدند بعد از این که وسایل را گرفتند را افتادند و سوار مینی بوس شدند . من هم با آنها رفتم به ایوب . یک شب آنجا خوابیدیم همانجا هم می گفت که اینجا آمدم دلم باز شود ولی باز همه فکر و خیالم بچه های توی جبهه است که دارند توی سنگر نگهبانی می دهند. گفتم یک شب آمده ایم اینجا خوش بگذرانیم . سید محمد گفت : من هرجا باشم جبهه از یادم نمی رود.
ثبت دیدگاه