عشق شهادت
راوی محمد علی یزدانی: یادم است یک روز بعد ازاینکه نماز مغرب وعشاء از مسجد برگشتیم وتصمیم گرفتیم که با جمعی از دوستان به ایوب برای زیارت و تفریح برویم که خداوند از آن جمع بهترین ها را درعملیاتها بدر و سید محمد وعبدالرضا زیبایی و حسن محمدزاده وعلیرضا رحیمی آماده سفر شدیم با صلوات و ذکر حرکت کردیم تا درآنجا دو سه روز بمانیم سید محمد می گفت سعی کنید این جمع ها را از دست ندهید چون اینطور بچه های با صفا هرگز گیر نمی آید و نخواهد آمد یک روز غروب کنار استخر نشسته بودیم و بقیه بچه ها در حال شنا و شوخی در استخر بودند سید محمد برداشت گفت اینها را که می بینی در داخل آب شنا می کنند شناورهایی هستند که سکاندار آب کوثر بهشت هستند خندیدم و گفتم سید تو چی؟ اشک از چشمانش جاری شد باخنده ملایم گقت من یک مسئولیت سنگین در داخل شهر دارم باید آن ماموریت را یا مادرم قبول کند یا خودم به انجام برسانم من پرسید آن موضوع چیست آیا به جمع و یا انقلاب مربوط است گفت نه خانوادگی است برداشت گفت توبه جای برادر من هستی به شما میگویم یک آه سنگین کشید و گفت من خواهر خانه دار دارم که دم بخت است تا وضعیت آن مشخص نشود خداوند شهادت را نصیب من نمیکند و باز گفت برحسب تکلیف می خواهم به مادرم بقبولانم که مسئولیت آنرا قبول کند و بار من سبک شود و من با خنده گفتم پس تکلیف ازدواج شما چی می شود؟ با نگاهی که پر از حرف بود به من گفت با خدای خویش عهد کردم با نام شهادت ازدواج کنم و لباس دامادیم لباس جبهه و حجله دامادیم تابوت گلبارانی باشد که توسط ملت وفا دار به ولایت تا مزار شهدا تجلیل می شود.
ثبت دیدگاه