خواب و روياي شهيد
راوی زهرا سنگریار: یکی از همرزمان برادرم ابراهیم سنگریار نقل می کرد: شب قبل از عملیات بود که داخل سنگر در حال استراحت بودیم. دیدیم که شهید در خواب اسم زهرا را صدا میزد. برای همین ایشان را بیدار کردم و گفتم: چرا در خواب اسم زهرا را صدا می زدی؟ این زهرا چکاره است؟ ابراهیم گفت: زهرا خواهر بزرگ من است. ولی دوستان باور نمی کردند. فکر می کردند زهرا همسر ایشان می باشد. بعد خوابی را که دیده بود را برایم تعریف کرد. گفت: من بعد از فوت پدرم، اصلا خوابش را ندیده بودم تا اینکه الان در خواب دیدم که پدرم آمد و به من یک لیوان آب داد و رفت. آن شب شهید تا صبح نخوابِید تا اینکه تا روز عملیات، ایشان به خط مقدم رفتند و در آنجا به درجه رفیع شهادت نائل گردیدند. اما قبل از شهادتش یکی از دوستان را صدا زده بود و فقط گفته بود، این ساعت را از دستم باز کن و به مادرم بدهید و بگویید یادگاری از من داشته باشد.
ثبت دیدگاه