شناسه: 161397

فکاهي شوخ طبعي

راوی حسین سنگریار: یادم هست یک روز از مدرسه داشتم می آمدم خانه، دیدم برادرم ابراهیم سنگریار در حیاط ایستاده است که به من نزدیک شد و گفت: حسین بیا، دست خود را در این تنور حیاطمان دراز کن. وقتی که نزدیک تنور شدم دیدم، در تنور را با یک کارتن مقوا بسته است گفت: داخل تنور را نگاه کن، ولی من نگاه نکردم و سریع دستم را داخل تنور نمودم. ناگهان چیزی دستم را نوک زد و من بلافاصله دستم رابیرون کشیدم و گریه کردم. برادرم ابراهیم آن روز خیلی به من خندید و گفت این نصیحت به تو باشد، تا هیچ وقت با چشم بسته، دستت را به جایی دراز نکنی، که بعد فهمیدم داخل تنور خروس جنگی خودمان را گذاشته بود که مرا بترساند که هیچ وقت این خاطره از ذهنم بیرون نمی رود و فراموش نمیکنم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه