شناسه: 161598

عشق به جهاد

راوی غلام سلیمانی: شانزده ، هفده سال بیشتر نداشت که می گفت: می خواهم به جبهه بروم گفتم: نرو تو هنوز بچه ای هر کار کردم فایده ای نداشت. بالاخره رفت و درمنطقه مهران ترکش خورد. وقتی که برگشت امتحان هایش شروع شد ونزدیک ده ، پانزده روز ماند. بعد از اینکه امتحان هایش تمام شد دوباره گفت که می خواهم به به جبهه بروم. من هم گفتم نمی گذارم بروی. مادرش خدابیامرز خیلی اصرار کرد که من اجازه بدهم برود. دیدم کاروان فردا حرکت می کند تو که به این کاروان نمی رسی صبح زود مادرش برایش ساندویچ درست کرده بود وجلوی در گذاشته بود محمد رضا رفته بود. ساعت نه ونیم تا ده که آمد گفتم چه کارکردی گفت: کارم درست شد می روم. اما این بارکه رفت خبرشهادتش را ازمهران برای ما آوردند که شهید شده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه