خواب و روياي شهيد
راوی خدابخش سلیمان: محمدباقر یکی از خاطراتش را برای ما تعریف کرد و گفت یک شب برای شناسایی منطقه با یکی از دوستان رفته بودیم چند ساعتی که گذشت متوجه شدیم که دشمن ما را شناسایی کرده و ما همین طور سرگردان بودیم که چکار کنیم ناگهان در چاله ای افتادیم که در همان لحطه به خواب رفتم و در خواب دیدم آقای سوار بر اسب پیشانی بند سبزی به من داد و فرمود از اینجا برو همین که از خواب بیدار شدم دیدم که همه دشمنان رفته بودند.
ثبت دیدگاه