خواب و روياي شهادت
راوی محمد سلیمانی آریائی: بخاطر دارم من به همراه عباس قرار بود در یک عملیات شرکت کنیم ولی دو روز به تاخیر افتاد و ما رفتیم در مسجد ماندیم و ایشان خوابش برد بعد از چند ساعتی ایشان را از خواب بیدار کردم گفت پدر جان خواب دیدم. گفتم چه خوابی؟ گفت: خواب دیدم یک سید نورانی در حالی که یک بیرق در دستش و یک قرآن در دست دیگرش بود به طرف من آمد و گفت این بیرق را بگیر و دنبالم بیا که از خواب بیدار شدم. به ایشان گفتم پسرم خوشا به سعادتت که به شهادت می رسی.
ثبت دیدگاه