خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی محمد سلیمانی آریائی: به خاطر دارم من و فرزندم عباس علی می خواستیم در عملیات شرکت کنیم که عملیات دو روز به تاخیر افتاد. من و عباسعلی در مسجد خوابیدیم که یک دفعه ایشان از خواب بلند شد و مرا بیدار کرد. گفت پدر جان یک خواب عجیبی دیدم. گفتم برایم تعریف کن. گفت: در خواب دیدم آرپی جی زن بودم و به من یک تیربار دادند که به سمت دشمن تیراندازی کنم و من هم سمت دشمن تیراندازی کردم تا این که نوار فشنگ تمام شد و عراقی ها مرا معاصره کردند و مرا اسیر کردند چهار نفر بودند دو نفر دست هایم و دو نفر دیگر پاهایم را گرفته بودند و می خواستند سرم را ببرند که ناگهان کبوتر سفیدی از دهانم بیرون آمد و به طرف حرم امام حسین علیه السلام پرواز کرد که از خواب بیدار شدم.
ثبت دیدگاه