شناسه: 161736

عشق به جهاد

راوی حسین سلیمانی: قبل از عملیات 5 جلسه مشاوره ای در خصوص منطقه جنگی و جبهه در مسجد روستا برگزار شد و نتیجه جلسه چنین شد که صد وبیست نفر از روستا به جبهه اعزام شوند. بعد از جلسه من به اتفاق براتعلی و دامادمان تصمیم گرفتیم که من به جبهه بروم از بر گشتن من از جبهه آنها اعزام شوند. فردای آن روز که من برای خدا حافظی به خانه دامادم رفتم . براتعلی را دیدم که ساک بسیجی را بر داشته و آماده رفتن به جبهه است و با دامادم که بسیار صمیمی بودند صحبت می کرد. گفتم: برادر قرار دیشب ما این نبود چرا پیمان شکستی . در جواب من گفت: برادر جان من در مدت سربازی آنطوری که دلم می خواست نتوانستم به اسلام و انقلاب خدمت کنم و می خواهم از طریق اعزام به جبهه دِین خودم را به انقلاب ، امام و اسلام ادا کنم. چون شنیدم عملیات نزدیک است من هم طاقت ندارم . با شنیدن حرفهایش با ناراحتی گفتم: همه ما نباید در یک مرحله به جبهه برویم ،که شهید در جوابم گفت: برادر جان هر کس خودش انتخاب کند، من هم راهم را انتخاب کرده ام و از شما عذر می خواهم حالا باید بروم و اینگونه بود که راهی جبهه شد و به آرزویش که شهادت در راه دفاع از اسلام و انقلاب بود رسید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه