عشق به جهاد
آن قدر این طرف و آن طرف زد تا بالاخره قرار شد به جبهه اعزام شود موقع رفتن به من گفت: مادر گریه نکن گفتم: باشد به خانه آمدم و هنگام ظهر بعد از نماز خوابیدم در عالم خواب و بیداری دیدم که یکی روی صورتم دست می کشد فکر کردم محمّد آمده است یک دفعه از خواب پریدم تا دستش را بگیرم دیدم غلامرضا نشسته و گریه می کند گفتم: مادر مگر تو نرفتی گفت: نه من را اعزام نکردند گفتم: چرا؟ گفت: علّتش را به من نگفتند خیلی بی قرار بود می گفت من از دوستانم خداحافظی کردم چرا من را نمی برند گفتم: تو هنوز کوچکی گفت: نه من عقب ماندم.
ثبت دیدگاه