شناسه: 162453

حرمت والدين

راوی شیر محمد سرخسی: یک شب من خواب بودم ، از سر و صدای گوسفندها بیدار شدم . به سراغ آنها رفتم . دیدم علی دارد به آنها رسیدگی می کند . گفتم :شما چرا این کار را می کنی ؟گفت: شما دیگر ناتوان هستید و با ید استراحت کنید من خودم همه کارها را انجام می دهم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه