حسن برخورد
راوی ابو القاسم سبزی: لبخند بزن برادر ! در تربیّت معلّم شهید بهشتی مشهد بودیم و روزهای ابتدایی سال تحصیلی 1368 را می گذراندم . در یکی از این روزها یکی از بچّه های کاشمر جلو آمد و پرسید : آقای سبزی آیا برادر شما شهید شده است ؟ گفتم : چطور مگر ؟! گفت : همینطوری سئوال کردم ! گفتم : آری ! گفت : دانشجو بود ؟ باز پاسخ دادم : آری ! گفت : دانشجو تبریز بود ؟ گفتم : بله ! گفت : ما لحظه شهادت ایشان آنجا بودیم و همه ما اندوهگین شدیم . جریان از این قرار بود که من اوّلین بار عازم جبهه بود و از نیروی تدارکات بودم و از بچّه های دیده بانی کسی را نمی شناختم و اولیّن شبی هم بود که به منطقه عملیّاتی پا می گذاشتم دلهره داشتم و در گوشه سنگر نگران نشسته بودم که عدّه ای آن طرف می گفتند و می خندیدند تا اینکه برادر شما مرا صدا کرد و گفت : « برادر ! چرا آنجا نشسته ای ؟ بیا داخل جمع ! و تا مرا وادار به خنده نکرد دست از سرم بر نداشت و به من اینچنین گفت : « مگر ما که اینجا نشسته ایم پسر عمو و پسر خاله ایم ؟! هر کدام از یک جا هستیم ! پس بیا اینجا تا با هم آشنا شویم و ناراحت نباش ! » و شهید مرا به اجبار به جمع خودشان برد و با هم به گفتار مشغول شدیم و از حالت تنهایی خارج شدم .
ثبت دیدگاه