شناسه: 163193

دستگيري از ضعيفان

راوی محمد زینلی: یک روز برایش اورکت خریدم یک هفته ای بود که می پوشید و به دبیرستان می رفت و می آمد یک روز برف آمده بود دیدم که سرو کله اش پر از برف است اورکت هم تنش نیست. چیزی به او نگفتم تا آمد داخل خانه جلوی بخاری سرش را خوش کرد. به او گفتم: چرا اورکتت را نپوشیده ای جوا ب نداد و صبح که می خواست برود دیدم که اورکت کهنه اش را پوشیده و دارد می رود به او گفتم: چرا اورکت نو تنت نمی کنی گفت: که هوا بارانی است و اورکت خراب و کثیف می شود. من هم قبول کردم گذشت و من هم رفتم دنبال کارم دو روز از این قضیه گذشت بعد دیدم که سیصد تومان پول در آورده و به من داد و گفت : اگر صلاح است یک کاپشن برایم بگیرید و ما بقی آنرا کار می کنم و به شما می دهم من در جوابش گفتم: که تازه برایت اورکت خریدم چرا دوباره بخرم سرش را پایین انداخت. و چیزی نگفت: گفتم حتماً اورکت را گم کرده ای به او گفتم: تو که نمی توانی اورکت را نگه داری فردا در جامعه چطور خودت را می توانی نگه داری در جوابم خندید و گفت: پدر ناراحت نشوید اورکت را گم نکردم از دبیرستان که می آمدم چهار راه گاز در هوای برفی و یخ بندان بودم که یک پیرمرد کنار دیوار است و می لرزد برف هم سر و صورتش را پوشانده آمدم برفها را از سر و صورتش پاک کردم و اورکت را رویش انداختم و 20 تومان هم پول داشتم به پیرمرد دادم و گفتم: پدر جان این پول را بگیر و کرایه ماشین بده و به خانه ات برو. بعد خودش پیاده از چهار راه گاز تا خانه آمده بود و بعد به من گفت: حالا ببین ارزش آن کار بیشتر است یا اینکه خودم می پوشم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه