خاطرات جنگي
راوی علیرضا زیبایی: یکی از همرزمانش تعریف می کرد که یک بار ما هنگام نماز صبح خواب مانده بودیم که محمد ما را به شوخی با پتو و کیسه خواب از سنگر بیرون آورد، وقتی که سنگر خالی شد ناگهان خمپاره ای به سنگر اصابت کرد و سنگر با خاک یکسان شد در این حالت محمد با حالتی تاسف برانگیز گفت : اگر بیرون نمی آمدیم یقینا شهید می شدیم. البته این خاطره را من از زبان آقای محمد علی رجایی شنیدم.
ثبت دیدگاه