خاطرات جنگي
راوی فاطمه صغری زهانی: شب درخرمشهر بودیم و 5 نفر از دوستان کنار هم نشسته بودیم ووصیت نامه هایمان را هم نوشته بودیم چون قرار بود بعد از یک ساعت مارا به خط مقدم ببرند در این مدت یک ساعت با دوستان جمع شده بودیم و صحبت می کردیم آن موقع به یکی از دوستان گفتم : ما که می رویم ولی آقای محمدی در خرمشهر می ماند آقای محمدی گفت : من هم می خواهم با شمابیایم چون اگر نیایم شما وقتی که برگردید به من زخم زبان نزنید ولی یحیی دراین موقع گفت : محمدی جان خیالت راحت باشد با حالت شوخی توراحت باش من همان اول شب عملیات شهید می شوم .
ثبت دیدگاه