خبر شهادت
راوی مرضیه زوزنی: یکروز در کلاس درس بودم که به من اطلاع دادند، لوازم خود را جمع بکنم. هنگامیکه به حیاط مدرسه آمدم، پسر عمهام را دیدم به من گفت: بیا با هم برویم، از او سؤال کردم کجا میخواهی بروی؟ ایشان فقط گفتند به عروسی. تا اینکه به معراج شهداء رسیدیم دیدم همه اقوام و فامیل دور تابوتی جمع شدهاند و گریه میکنند، تعجب کردم و به خود لرزیدم.وقتی جلوتر که رفتم آنجا بود که با جنازهی به خواب رفته پدرم غلامحسین زوزنی مواجه شدم و اینگونه شد که از خبر شهادت پدرم مطلع شدم.
ثبت دیدگاه