حس برخورد
به روایت از سیدحسن علی حسینی : به یاد دارم زمانی که در منطقه بودیم یک روز من در سنگری خواب بودم . ساعت 10 صبح بود وقتی که بیدار شدم دیدم که حسین آقا همراه صفر علی به آنجا آمده اند و حسین آقا به من گفت : همان صفر علی زرنگ که می گفتم ایشان هستند و برایم گفت : شهید زرنگ دستش تنگ است اگر پول داری 10 هزار تومان به ایشان بده اما من از آنجایی که آشنایی کامل با ایشان نداشتم جرات نکردم پولی به شهید زرنگ بدهم یک مقدار پول داشتم اما چون نمی دانستم شهید زرنگ چه جور آدمی است به آنها گفتم که الان برایم مقدور نیست . حسین آقا هم زیاد اصرارنکرد و آنها رفتند. تقریبا بعد از 6 یا 7 ماه بود که ما به تهران رفتیم پس از مدتی حسین آقا هم به تهران آمد و گفت: قصد دارد ازدواج کند و از من کمک مالی خواست و من هم 10 هزار تومان به ایشان دادم و ما برای ازدواج حسین آقا به مشهد رفتیم و شهید زرنگ را در آنجا دیدیم و در برخوردهایی که با ایشان داشتیم متوجه شدم چه انسان خوبی هستند.
ثبت دیدگاه