عشق شهادت
به روایت از زهرا زرنگ : مادر بزرگم درباره علاقه پدر به شهادت گفتند بار آخری که پدرم می خواست عازم جبهه شود از او خواستم که به جبهه نرود اما ایشان در جواب من گفت : می خواهم بروم تا اینکه به همرزمانم در جبهه کمک کنم . گفتم بچه هایت کوچک هستند و به تو احتیاج دارند اگر می خواهی کمکی به جبهه بکنی قسمتی از زمین خود را بفروش و پول آن را برای کمک به جبهه ارسال کن این طوری هم می توانی دین خودت را ادا کنی اما شهید جمله ای گفت که جای هیچ حرف و سخنی برای ما باقی نگذاشت و بیان کرد : من می خواهم جان عزیزم را در این راه بدهم و امیدوارم که شهادت نصیب من شود و همین طور هم شد بعد از چند روز که از رفتنش گذشت به درجه رفیع شهادت نائل آمد و به آرزویش رسید.
ثبت دیدگاه