شناسه: 163779

دقت در حلال و حرام

من یک بند هندوانه در بیابان داشتم.یک روز محمد که 7،6 سال بیشتر نداشت، در راه آمدن به سر زمین، تشنه بود و یک هندوانه ای از یک بندی از سر راهش کنده و خورده بود. وقتی پیش من آمد گفتم: باباجان از این راه آمدی تشنه نشدی؟ گفت: چرا ازبند سید حسنی یک بند هندوانه ای گندم و خوردم باید هندوانه اش را ببرم سرجایش بگذارم و رضایت از او بگیرم که من یک هندوانه از بند او کندم می برم و سرجاش می گذارم و بازهم رضایتش را حاصل می کنم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه