استقامت و پایداری
یادم می آید پدرو مادرم به سفر رفته بودند که پای ایشان با افتادن از روی کمد از زیر زانو تا بالای زانو شکاف برداشت که 18 بخیه خورد طوری که به پدر و مادرم گفت : که خراش کوچکی است چون من خیلی ناز نازی هستم پایم را پانسمان کردم و تا کشیدن بخیه ها نگذاشت پدر و مادرم بفهمند که باعث آزردن خاطرشان شود . وقتی پدر و مادرم بعد از دو هفته از این ماجرا با خبر شدند چنان چشمانشان پر از اشک و گریان شد که ما با گریه آنها سخت گریستیم بخاطر دل همچون دریای این پسر فهمیده و دوراندیش .
ثبت دیدگاه