عشق به جهاد
(( وقتی که لباسهای بسیجی جبهه اش را داده بودند متوجه شد که برایش گشاد است و لذا به من گفت : مادر ! این لباسهای مرا درست کن. من تا ساعت یازده شب آنها را دوختم و اندازه گرفتم ، بعد آنها را پوشید و مثل کسیکه رفت دامادی می پوشد خیلی ذوق و شوق داشت . یک چوب از کنار حیاط برداشت و با این برادرهای دیگرش شروع به بازی کردن نمود و همینطور تا ساعت یک بعد از نیمه شب ادامه داد . آخر گفتم : مادر بگیر بخواب ! ساعت پنج صبح باید بلند بشی . چیه اینقدر ذوق و شوق داری ؟ تو آخر ما را دا غ می کنی و شهید می شوی . غش غش خندید و گفت : مادر تو داغ می شوی اما من انگار شب دامادیم است . خیلی ناراحت شدم و ساعت پنج صبح صبحانه اش را خورد و همراه دوستانش که یکی پسر شیخ روحانی و دیگری پسر شیخ حکمتی و پسر حاجی حصالی بود جهت آموزش به بجنورد رفتند و ما هم بعدَاًً بدیدنش رفتیم . گفت : ما در سر نماز گریه کرد م و نذر کردم اگر پدر و مادرم بیایند به اینجا ، هفتاد " قل ا... احد " بخوانم و خواندم و فقط سه تای آن مانده بود مه اعلام کردند رئیس بیاید ملاقاتی دارد . وقتی آمد دیدم خیلی ضعیف و لاغر شده است ، دست انداختم به گردنش و شروع به گریه کردن نمودم . یک گروهبانی جلو آمد و گفت : خواهر گریه نکن ! اینقدر بیتابی نکن . این جوان سعادتمندی است . تو حیفت نمی آید که دبه قدو بالای او نگاه می کنی و گریه می نمایی . خلاصه یک مقداری دلداریمان دا د . شهید به من گفت : مادر وقتی بیرون رفتی برایم تسبیح و چیزهای دیگر بگیر . که ما برایش تهیه نموده و به او تحویل دادیم .
ثبت دیدگاه