حرمت والدین
ایشان نزد پدر می رود و می گوید: " پدرجان به من اجازه رفتن به جبهه را بدهید که من هم در این ثواب شرکت کرده باشم. " پدرم در جواب او گفت: " شما که این همه عاشق جبهه هستید، من در جواب شما چه بگویم، اگر بگویم نرو می ترسم که گناه کنم و اگر هم بگویم برو برایم سخت است، با توجه به اینکه دو برادر دیگرت هم در جبهه هستند. " به هر شکلی رضایت گرفته بود و اعزام شده بود. شهید بعد از 8 روز که در مریوان اعزام شده بود از فرمانده خود ده روز مرخصی در خواست می کند و می گوید: " من باید بروم و دوباره از پدرم رضایت بگیرم، فکر می کنم آن رضایتی که قبلاً از پدرم گرفته ام از ته دل نبوده است. " جواد بر می گردد و پدرم می گوید: " بعد از گذشت ده روز به خانه برگشت." بعد از احوال پرسی گفت: " پدرجان من این همه راه را فقط برای رضایت گرفتن از شما آمده ام. " پدرم چشمانش پر از اشک می شود و در جواب می گوید: " مگر من به شما رضایت ندادم؟ " گفت: " فکر می کنم از ته دل نبود. " پدرم در جواب می گوید: " کاملاً رضایت دارم، برو و در جبهه های حق علیه باطل شرکت کن. "
ثبت دیدگاه