شناسه: 164381

شجاعت وشهامت

در ایام انقلاب روزی، سروان نوری با چند نفر سرباز به روستای روئین آمد. تا چند نفر از مردم حزب الله را از روستا ببرند. مردم بر سر او شورش کردند. همین جواد با سن کم یک چوب به دست گرفته بود که از خودش بزرگتر بود و می گفت:" من با همین چوب از خودم دفاع می کنم و با آنها مبارزه می کنم. "

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه