شناسه: 164657

پاکی و طهارت

به روایت از بتول عباسی طرزقی : یک مدتی محمد رضا سرکار نجاری می رفت. یک روزدیدم محمد دیگرمثل قبلاً علاقه ای به کارنجاری ندارد و سرکار نمی رود. از او پرسیدم: مادرجان چرا سرکارنمی روی؟ گفت: آخه مادرجان درآنجا هم سیگارمی کشند وهم مشروبات الکلی می خورند و چون من خوشم نمی آید و هرچه قدر آنها را از این کار منع می کنم گوش نمی کنند. بخاطراینکه بچه ام و سن و سالی ندارم به حرفهایم اعتنا نمی کنند پس اگراجازه بدهید به آلومینیوم سازی بروم. هم آلومینیوم سازی آینده دارد. من گفتم: پسرم عیبی ندارد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه