شناسه: 164833

خاطرات جنگی

به روایت از مجیدرمضانی : شب بود و همه جا تاریک و ما در حال انجام عملیات بودیم که دشمن پاتک زد و من دیگر در آن زمان هیچ نفهمیدم. وقتی به خود آمدم، هیچ کس را اطرافم ندیدم. ناگهان متوجّه حرکت دشمن به طرف خود شدم، با دیدن این صحنه بی هدف شروع به دویدن و عقب نشینی کردم تا این که به جنگلی رسیدم. جنگل ساکت بود و جز صدای پای من و اسلحه ام که با شاخ و برگ درختان برخورد می کرد هیچ صدایی به گوش نمی رسید. از فرط خستگی و پیمودن راهی طولانی از حال رفتم. یک آن احساس کردم، کسی آمد و زیر بغلم را گرفت و مرا تا بالای تپه ای که همان نزدیکی بود کشاند. وقتی به بالای تپه رسیدم خود را در میان دوستان و همرزمان دیدم و آنها را از ورود دشمن به منطقه عملیاتی خبر دادم و با همکاری یکدیگر عملیات را به پیروزی رساندیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه